الشيخ عباس القمي

233

وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )

وقت زوال است مىخواهم يك نمازى ديگر با شما به جا بياورم . از لشكر عمرِ سعد مهلت نماز خواستند . آن كافران بى حيا ، مهلت ندادند . لاجرم زهير بن قين و سعيد بن عبدالله خود را وقايهء آن جناب كردند و هر تير و نيزه كه وارد مىشد بر بدن خود مىخريدند تا آن جناب نماز خود را تمام كرد . بالجمله ، يك يكِ اصحاب به ميدان رفتند و شهيد شدند تا نوبت به جوانان هاشمى رسيد . ايشان نيز يك يك ، به جهاد رفتند و به نحوى جهاد كردند و شهيد شدند كه از تصور حالشان ، جگرها آتش مىگيرد . جناب علىِ اكبر ، چون خواست به ميدان برود ، پدر نگاه مأيوسانه‌اى به قامت او كرد ، گريه او را فرو گرفت و كلمات معروفهء « اللهُمَّ اشهَد عَلى هؤُلاءِ القَوم » را فرمود . « 1 » علىِ اكبر چون به ميدان رفت و جنگ كرد و تشنگى در او خيلى تأثير كرد ، برگشت نزد پدر و گفت : « يا أبا ، العَطَشُ قَد قَتَلَني ، وَثِقلُ الحَديد أجهَدَني » . « 2 » خدا داند كه در اين حال چه بر آن پدر مهربان گذشت كه آبى نداشت كه جگر تفتهء فرزندش را خنك كند . لاجرم سخت بگريست و على به ميدان برگشت و جهاد كرد تا او را شهيد كردند . همين كه پدر بالاى سر او آمد و آن بدن پاره پاره و صورت شبيه رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خون و غبار آلوده ديد ، صورت به آن صورت نهاد و فرمود : قَتَلَ اللهُ قَوماً قَتَلوكَ ، ما أجرأهم عَلى الرحمن وَعَلى انتهاكِ حُرمَةِ الرسول ، على الدنيا بَعدَكَ العَفاء . « 3 » و هكذا ملاحظه نمود شهادت قاسم و واقعه قطع شدن دست‌هاى جناب ابوالفضل و كيفيت شهادت آن مظلوم و ساير شهدا كه مجال ذكر نيست . بالاتر از همه تذكر شهادت آن طفل رضيع است . نمى دانم كه سيدِ مظلومان چه

--> ( 1 ) . بحار الانوار ، ج 45 ، ص 42 - 43 . ( 2 ) . بحار الأنوار ، ج 45 ، ص 43 . ( 3 ) . الإرشاد ، ج 2 ، ص 106 .